كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى

549

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )

ذروهء سركشى و جبّارى به حضيض نكبت و زارى آمده از حصار پندار بيرون آمد ] « 1 » و به عنايت و اعزاز ممتاز و سرافراز شد . ناگاه قرب سى هزار مرد جلد ، در وقتى كه حضرت صاحب‌قران با يك تاهى و دكله ، « 2 » به نظارهء جوانغار مىفرمود ، از شهر بيرون ريختند و تيرباران كرده تيرى بر ران يكران حضرت صاحب‌قران رسيد و آن حضرت جهت ضبط لشكر عنان تافته به مقّر عزّ آمد و ملك قطب الدين را بند فرموده و جيبا پوشيده خواست كه به نفس خويش حمله كند . امرا عنان‌بارگى گرفته عرضه داشتند كه سالها جاه و جلال و حشمت و اقبال ، در دولت ابد پيوند يافته‌ايم . كى روا باشد كه آن حضرت تحمّل خطر نمايد و به يك‌بار از اطراف حمله كرده دشمنان به حصار دوانيدند و حصار و شهر را به غلبه و قهر گرفتند و لشكريان را بيش از حدّ وعد به قتل آورده قلعه و حصار و خانه و ديوار آن شهر را كوفتند و به جاروب آشوب و دست غارت و تاراج و دفاين و خزاين آن بلده را روفتند و غنايم گوهر و زر و نفايس لآلى و جوهر كه به طول زمان در سيستان جمع آمده بود ، حضرت صاحب‌قران فرمود كه اصناف لشكر را از آن وجوه بهره‌ور گردانند . نظم از آن گنجها لشكرش يافت بهر * به داد و دهش گشت سالار دهر و ملك ايشان را به سمرقند كوچ فرمود و سادات و علما و ساير اكابر آن ولايت را به حصار فراه روان داشت « 3 » و از طنطنهء لشكر قيامت اثر لرزه بر بند رستم

--> ( 1 ) . ك ندارد . ( 2 ) . ظف : « يكتايى و دكله پوشيده بىجبّه بر اسب كرنك سوار شد و بانزده كس جهت تفّحص لشكر به طرف جوانغار توجه فرمود . ناگاه بيست سى هزار ( نسخهء كلكمته : بيست هزار ) مرد از جهّال سيستان . . . » ص 268 - 267 ( 3 ) . ظف : « شاه قطب الدين و كلانتران آن ناحيه را به سمرقند فرستادند . » ص 269